معنی basely به فارسی

basely
ازروى پستى ،بافرومايگى
کلمات مشابه

basement
زير زمين , زيرزمين , سرداب

baseness
دوني , پست فطرتي , فرومايگي , دنائت

baseplate
علوم مهندسى : پايه فولادى پيش ساخته چدنى که به عنوان فونداسيون براى يک موتور به کار مى رود

bases-boaded
ورزش : ضربه با حضور بازيگران در پايگاههاى 1 و 2 و3

bases-empty
ورزش : ضربه بدون حضور بازيگر در پايگاهها

baseui
ورزش : قلعه

bash
برهم زدن ،ترساندن ،دست پاچه نمودن ،شرمنده شدن ،ترسيدن ،خجلت

bashaw
نجيب زاده

bashful
محجوبانه , شرمرو

bashfullness
کمروئى ،ترسوئى

bashfully
با کمروئى ،از روى خجالت

bashfulness
کمروئي

basic
پايهاي , اصلي , اساسي

basic access method
کامپيوتر : روش دستيابى اصلى

basic allowance for quarters
علوم نظامى : حق مسکن