معنی helm به فارسی

helm
سکان , اهرم سکان
کلمات مشابه

helm (sailing)
علوم دريايى : - tiller

helmcloud
ابرى که هنگام طوفان ياپيش ازان درسرکوه پديدمى ايد،ابرقله

helmet
کلاه خود

helmeted
خود دار،خودپوش ،داراى قسمتى که مانندخودباشد

helminth
(:)-pref(طب - ج.ش ).کلمات پيشونديست بمعنى کرم ،(:)n.(ج.ش ).کرم ،کرم روده

helminthiasis
(طب )ابتلاء به کرم روده ،ناخوشى کرم

helminthic
کرمى

helmintho
(طب - ج.ش ).کلمات پيشونديست بمعنى کرم

helminthology
کرم شناسى ،مطالعه در اطراف کرم هاى بيمارى زا وانگلى

helmsman
سکاندار

Helmut Kohl
هلموت کهل

helmzhold resonator
علوم هوايى : محفظه توخالى که تنها با يک سوراخ کوچک به محيط خارج مرتبط است و در ازاى فرکانس معينى به تشديد در مى ايد

helo
کامپيوتر : پيام عمومى شروع کار که در يک سيستم اشتراک زمان توسط ترمينالها بکار مى رود

helot
بنده ،علام ،رعيت

helotism
اسارت ،بردگى