معنی helminth به فارسی

helminth
(:)-pref(طب - ج.ش ).کلمات پيشونديست بمعنى کرم ،(:)n.(ج.ش ).کرم ،کرم روده
کلمات مشابه

helminthiasis
(طب )ابتلاء به کرم روده ،ناخوشى کرم

helminthic
کرمى

helmintho
(طب - ج.ش ).کلمات پيشونديست بمعنى کرم

helminthology
کرم شناسى ،مطالعه در اطراف کرم هاى بيمارى زا وانگلى

helmsman
سکاندار

Helmut Kohl
هلموت کهل

helmzhold resonator
علوم هوايى : محفظه توخالى که تنها با يک سوراخ کوچک به محيط خارج مرتبط است و در ازاى فرکانس معينى به تشديد در مى ايد

helo
کامپيوتر : پيام عمومى شروع کار که در يک سيستم اشتراک زمان توسط ترمينالها بکار مى رود

helot
بنده ،علام ،رعيت

helotism
اسارت ،بردگى

helotize
بنده کردن ،بغلامى واداشتن

helotry
بندگى ، (گروه ) بندگان

help
دستگيري , کمک , معونت , پايمرد , امداد , نصرت , غياث , عون , مدد , مدد رساندن , معاضدت , ياري , امداد کردن , استعانت , مساعدت کردن , معظدت کردن , بداد رسيدن , معاضدت کردن , کمک کردن , استعانت دادن , ياري نمودن , ياري کردن , کمک دادن , مدد کردن

helper
کارگشا , مغيث , ياور , نصير , بردست , هم دست , منتصر

helpers of the prophet in medina
قانون ـ فقه : انصار