معنی refocillate به فارسی

refocillate
(م.م ).تجديد حيات کردن ،بخود اوردن ،بهوش اوردن ،جان بخشيدن ،رمق تازه يافتن
کلمات مشابه

refomulate
از نو فرمول بندى کردن ،از نو سازمان دادن به

refoot
کف تازه بجوراب انداختن

reforest
احياي جنگل کردن

reforestation
احياي جنگل

reforge
دوباره جعل کردن

reform
اصلاح کردن , بهسازي کردن , بازساخت , بهسازي , اصلاحات , اصلاح

Reform
اصلاح کردن

reform movement
جنبش يا نهضت براى اصلاحات

reform school
دارالتاديب نوجوانان ،مدرسه تهذيب اخلاقى

reformative
اصلاحي

reformative punishment
قانون ـ فقه : مجازات تاديبى

reformatory
دار ال تاديب , دارالتاديب

reformatsky reaction
شيمى : واکنش رفرماتسکى

reformed
ارشاد شده

reformer
بهساز , بهسازگر , مصلح